روزی دو سه بار بویت کنم. میشود؟

عدم حضورِ ناگهانی _ آن هم به طور جمعی یا حتی بدتر خاصه برای من_ دلتنگی ش قدر آسمان است. که دیروز مه گرفته بود.  که دو سه قدمی نفس کشیدمش. نان بوییدم،  خریدم. فردا بیاید و من نباشم دلم میگیرد خب! آن وقت من میشوم یک نفر که یک روز که باید میبوده نبوده! یک نفر که خیلی یادش میرود باشد. که برای نبودن هایش،  برای حسِ "نباشم بهتر است" ها، هر آنچه که نباید را از دست داده! آن وقت اگر یک روز که بزرگ شد و بردمش آن کافه ای که باید ببرمش نمیتوانم بگویم چرا نبودم. چون من آدمی هستم که هیچ وقت نیستم.  درست نیستم. به موقع نیستم. اصلا شاید من غلط ترین غلط باشم!؟ 




+ لحظه شماری میکنم بوش کنم.

نوسانِ مرگ و زندگی...


مادر بزرگ چشم هایش را می بندد ، درد زایمانِ "آ" شروع میشود... 

+ کنون به غیر غم کسی دگر به در نمیزند... 

دعا کنیم براش :(

صبح از خواب بیدار شده و تا ظهر فهمیده که غده ای توی فکش زیر دندوناش هست. و باید با اولین پرواز بره شیراز تا جراحی بشه. همه ش توی یک روز! :(

خیلی ناراحت کننده ست. من دوستش دارم دایی رو و خیلی براش دعا کردم. :((


+یک جور بدبختی ای هست که آدم عادت میکنه به نحوه برخورد با آدم های دیگه! یعنی وقتی با n نفر در طول زندگیش رفتارِ x رو میکنه و خروجیِy رو می بینه ، انتظار داره که همین رفتار رویِ نفر n+1 ام هم همون y رو خروجی بده. بدبختیِ بزرگیه. بخصوص وقتی محیط زندگی عوض بشه و ندیدنِ رفتارِ y اتفاقا خیلی هم عادی باشه. بدبختی بزرگیه.


++ اگه یه روز آدم بزرگ و مهمی شدید یه جا سُکنی بگزینید لطفا :| ! حفظ کردن اینکه فخرالدین خانِ عراقی همدان به دنیا اومده ، اونجا درس خونده بعد رفته مولتان هندوستان، بعد برگشته رفته عربستان، بعد آسیای صغیر و در قونیه به مجلس شیخ قونیّوی راه پیدا کرده و آخرش هم در دمشق درمیگذره ، سخته خب! :|