گفت و غمم بفزود

فکر میکردم دلم تنگ شده باشه. برای رفتن. برای دیدن. برای حاشیه. حتی اصل ها.

تنگ نشده بود. اولش رفتن فقط تهوع داشت. بعد باد میخورد توی صورتم میخندیدم. فِرت فِرت امضا های سرسری و قراردادی. از دستِ یه آدم آهنی که جلوش یه درخت بزرگ گذاشته تو اتاقش. پنجره ی اتاقش مشرف به محوطه ی جلوی دانشکده مهندسی پزشکیه. و از دستِ یه نفر که نشسته بود تو اتاق 231.  بعد از امضا به حالت آرتیستی انگار که بعدش یه کارگردانی بخواد کات بده گفت که ببر 232 مهر بزنه. بعد هم اتاق 236.  یه زن که داشت با تلفن حرف میزد.  بدون نگاه کردن و خوندن مهر زد. انگار که روزی چند میلیون فرم انصراف مهر کنه. همین قدر عادی. داشت وقتِ دکتر میگرفت. احتمالا زانودرد داشت. شاید هم سردرد. به هر حال من و حسنات چند تا کتاب قصه و دفتر نقاشی برای عرفان خریدیم. درسته که فقط 40 روزشه ولی خب حتما خوشحال میشه. جدا شدن همیشه سخته. جدا شدیم.  من نپرسیدم چرا میری سینما. به من ربطی نداره. کیفیت روابط دیگران و حتی کمیتشون به من ربطی نداره. ربطی نداره. ربطی نداره. نداره.نداره. بعد هم کیفیت های صدف رو شنیدم. که شنیدن صدف همیشه جذابه. و مغز من همیشه درحال تجزیه و تحلیل و حتی مقایسه ست. و من دوست داشتم "بودنی" بود که از نبودش بهتر بود!!



این قسمت: منِ منِ کلّه گُنده

1 کادوی تولدی که به دلیل عدم هایِ من با پست اومد. 😍

2 تبریکاتِ فراوانِ دوست های جان تر از جان.

3 تبریکِ راْس ساعت 00:00!  :*

4 تبریکات و تولداتِ خانواده 😍

5 امسال یه نی نی هم داریم تو خانواده. اصن خودش کادوعه.❤

6 تبریکات رادیو بلاگی ها 😂💗

7 و صد البته بعضی عدمِ تبریک ها!

روز های منتهی به تولد

هر سالِ این 21 سال که من زنده بوده ام،  همه ی یک هفته مانده به تولد هایم نفس هایم تند تر شده اند. ضربان قلبم انقدر زیاد شده که مجبور شده ام بلند شوم باتری ساعت اتاق را دربیاورم تا لحظه های این هفته را نشمرد و نرود توی مغزم. بعد هم قرص قلب خورده ام. با دُزِ 20. بعد سعی کرده ام بخوابم و فکر نکنم. اما نشده.  دلم خواسته مغزم را دربیاورم بجوم دوباره بگذارمش سر جایش. شاید هم نگذارم سر جایش. آویزان کنم جای ساعت مثلا. اما نشده. دلم خواسته صبحِ روز تولدم آپولو هوا کنم. خب آخر من "روز فناوریِ فضایی" به دنیا آمده ام! یعنی در واقع این را توی تقویم نوشته. نکند من آپولوی احمقی بوده ام که راه گم کرده ام آمده ام روی زمین؟! آنهم توی آنهمه برف؟! چه میدانم. همه ی یکسالِ گذشته سال عجیبی بوده! مرگ،تولد،تصمیم،اتفاق،آدم های جدید،کهنه های تو دل برو، کهنه های حذف شده و خیلی چیزهای دیگر.

اما من تا خوب شدن و خوب بودن فاصله ام زیاد است. امیدوارم تولد بعدی ام نزدیک تر باشم. خوب تر.


+ سه سال با ف.ع بغل دستی بودیم. آن موقع که دبیرستان بودیم. تیزهوش بودیم. 

نیم ساعت بعد از من به دنیا آمده بود. دقیقا نیم ساعت. دوستش دارم. همیشه ته قلبم بوده. دلم برایش تنگ شده. تولدش مبارک.


++ اَلا بِذِکرِ اللهِ تطمئنَّ القلوب.